مجله آرومانز - کلیپ

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

                                      

                                                                    







ADS


داستان هاي ليسيدن پاي زندايي
 
(Fetish Stories) داستان های فتیش – صفحه 6 – انجمن لوتی
https://www.looti.net/12_540_6.html
Translate this page
این داستان کاملا واقعیه من خودمم از داستان های تخمی تخیلی متنفرم خب میریم سر اصل مطلب: من از بچگی به پا و بوسیدن پای دخترا علاقه داشتم. همیشه پای اشنا و فامیل رو دید میزدم و بعضی موقع ها هم جوراب زن عمو و خاله هامو برمیداشتم و بو میکردم خیلی حال میداد. من این حسمو از حدود 6 7 سالگی داشتم و به هیچکس نگفته بودم تا اینکه چند ماه …
لیسیدن پای زندایی
https://shahvani.com/dastan/لیسیدن-پای-زندایی
Translate this page
لیسیدن پای زندایی. 1392/5/20. فوت فتیش. سلام به همه من شهابم آدم خوشتیپ و خوش هیکلی هستم. لطفا اگر علاقه ای به foot fetish ندارید این داشتان رو نخونید. … 1 ساعت صبر کردم تا صدای نفس های زنداییم عمیق تر و عمیق تر بشه و همچنین بابا و مامانم و بازم صبر کردم تا یخچال روشن بشه و صدای ملچ ملچ من کم تر بیاد. خلاصه من دست به …
داستان هاي ليسيدن پاي زندايي | پاپ نما
popnama.ir/داستان-هاي-ليسيدن-پاي-زندايي/
Translate this page
داستان هاي ليسيدن پاي زندايي https://shahvani.com/dastan/لیسیدن-پای-زندایی. Translate this page
لیسیدن پای زندایی. 1392/5/20. سلام به همه من شهابم آدم خوشتیپ و خوش هیکلی هستم. لطفا اگر علاقه ای به foot fetish ندارید این داشتان رو نخونید. قدم 180 چشامم عسلی. … 1 ساعت صبر کردم تا صدای نفس های زنداییم عمیق تر و عمیق تر …
داستان هاي ليسيدن پاي زندايي | استایلد – کانال.ي.زوري.تلگرام
styled.beheshtketab.ir/داستان-هاي-ليسيدن-پاي-زندايي/
Translate this page
داستان هاي ليسيدن پاي زندايي. 1 . https://shahvani.com/dastan/لیسیدن-پای-زنداییCached Similar Translate this page
Aug 11, 2013 – خلاصه چند روزی بود که تو کف پاهای زنداییم بودم و دوست داشتم با تمام وجودم لیسش بزنم و بوش کنم ولی نمیدونستم باید چیکار کنم. یه روز وقتی بعد … 1 ساعت صبر کردم تا صدای نفس های زنداییم …
داستان من و زن دایی الهام جونم! – بازی آنلاین
www.flashkhor.com › … › علم، فرهنگ، هنر › ادبیات › داستان و رمان
Translate this page
Aug 29, 2014 – 7 posts – ‎6 authors
نقل قول: داستان برمیگرده به خیلی وقت پیش تر ازاینا،موقعی که من همش ۷ سالم بود و عزیز دردونه دایی محسن.اون زمان هر پنجشنبه دایی می اومد خونه ما و شب بند و بساط شامو برمیداشتیم و با پیکان آلبالویی دایی می زدیم بیرون ،بعد از شام دایی بازم بر میگشت خونه ما و تا نصفه های شب باهم شوخی میکردیم و خوش …

 







NS